سلام به همه شما دوستای گلم
وبلاگ هواداران جومونگ و سوسانو به علت اتمام سریال افسانه جومونگ به وبلاگ امپراطوری بادها با نشانی :
انتقال یافت خوشحال میشم به اون وبمم یک سری بزنید
با تشکر :علی
www.sosano46.blogfa.com
سلام به همه شما دوستای گلم
وبلاگ هواداران جومونگ و سوسانو به علت اتمام سریال افسانه جومونگ به وبلاگ امپراطوری بادها با نشانی :
انتقال یافت خوشحال میشم به اون وبمم یک سری بزنید
با تشکر :علی

و بهشون ميگن شما رو کي فرستادهاونا هم هيچي نميگن ب اويي هم وقتي ميبينه اونا چيزي نگفتن يقه يوري رو ميگيره و ميگه همش زير سرتو يا بايد حرف بزني يا تو رو ميکشم و ميخواد يوري رو هم بکشه که جومونگ ميگه ولش کن بره اون به ما کمک کرده من بهش اطمينان دارم و بعد هم يوري اونجا رو ترک ميکنه و جومونگ و افرادش هم راه ميافتن بيان قلعه بويو تا ببينن اين کار خودشون بوده يا نه !!؟؟

امپراطور هم که ميخواد قصر رو براي هميشه ترک کنه مياد پيش ملکه . ملکه هم به اون ميگه تو خيلي مريضي بهتره فعلا اينجا رو ترک نکني که گوموا جواب ميده من تو اين سالها به همه ي مردم بويو سختي دادم دوست دارم اين چند سال عمرم هم مثل اونا سختي ها رو تحمل کنم که ملکه ميگه چطور تو به فکر مردم بودي ولي تو اين سالها اينقدر منو رنج دادي که امپراطور هم پاسخ ميده من ميخوام به خاطر همه ي بدي هايي که به تو کردم توبه کنم پس منو ببخش
و اينجاست که ديگه اشک تو چشم هر دوتاشون جمع ميشه و امپراطور دست ملکه رو ميگيره و براي اولين بار يه نگاه عاشقانه از ته دلشون بهم ميکنن 
امپراطور مياد بيرون و در حضور همه ي وزرا و تسو ويونگ پو سوار کالسکه ميشه و قصر بويو رو ترک ميکنه
يوري هم تو بازار نشسته و داره به جومونگ و مهربوني هاش نست به خودش فکر ميکنه که مادرش مياد و ميگه تو اينجا چيکار ميکني و بعد هم توي بازار شروع به قدم زدن ميکنن و سويا ميپرسه اون شمشير شکسته رو پيدا کردي يوري هم ميگه هنوز نه ! ولي به زودي پيداش ميکنم

سولان هم ميره پيش تسو و ميگه تو نبايد با جومونگ متحد بشي من ميخوام انتقام پدرمو ازش بگشيرم که تسو عصباني ميشهو داد ميزنه فعلا بويو مهمتر از پدر جناب عالي هست پس برو بيرون !
يونگ پو هم که افرادش رو فرستاده بوده تا جومونگ رو بکشن وسط قصر وايساده و داره فکر ميکنه که تا حالا کشتنش يا نه که جومونگ و يارانش پيداشون ميشه و يونگ پ.و هم حسابي اعصابش خورد ميشه
جومونگ و ماري و جاسا هم ميان پشت اتاق تسو و اون دوتا راهزنها رو هم مياارن تسو هم مياد بيرون و ميگه چي شده که ماري ميگه اينا وسط راه به ما حمله کردن و ميخواستن مارو بکشن شما اينا رو فرستادين که تسو جواب ميده من وقتي اين همه سفير از کشورهاي مختلف اومدن چطور جرات ميکنم چنين کاري بکنم که جاسا ميگه خيلي خب پس بايد خودتون بفهميد اين کار کي بوده مگرنه گوگوريو و بويو بايد با هم بجنگن و بعد هم از اونجا ميرن و تسو هم دستور ميده اونا رو شکنجه کنن تا بگن از طرف کي اومدن

يونگ پو هم ميره پيش ماهوانگ و ماهوانگ هم ميگه بدبخت شديم اگه اونا بفهمن کار ما بوده چي کار کنيم که يونگ پو ميگه اونا هيچ وقت نميفهمن تازه ما خيلي هم ضرر نکرديم چون ديگه گوگوريو حاضر نيست با بويو هم پيمان بشه
نارو و افرادش هم دارن به سختي اون دزدا رو شکنجه ميکنن تا ازشون حرق بکشن موگول هم هنگام انجان اين شکنجه ها اونا رو ميبينه

و ميره پيش جومونگ و بقيه و ميگه با اين شکنجه هايي که نارو داره رو اونا انجام ميده بعيده اين کار بويو باشه که ماري ميگه درسته ولي بلاخره يکي خواسته جومونگ رو بکشه يا نه پس ما بهتره برگرديم گوگوريو که جومو.نگ ميگه اگه اين کار بويو نيست پس کار کسي هست که دوست نداره گوگوريو و بويو با هم پيمان ببندن پس ما نبايد بزاريم اونا بخواسته شون برسن
شاهزاده بيروا هم که زخمي شده بود به گوگوريو برميگرده و سوسانو هم ازش ميپرسه چي شده عاليجناب جومونگ حالش خوبه که اون ميگه پدر حالش خوبه فقط من يه زخم کوچولو برداشتم 
سوسانو هم همه ي وزرا رو جمع ميکنه و ميگه حالا که ما فهميديم به جومونگ حمله شده بايد ارتش ايرون رو در مرز بويو مستقر کنيم تا مبادا مشکل ديگه اي به وجود بياد

تسو هم وزیر اعظم رو احضار میکنه و میگه حالا باید چی کار کنیم ما کهن یدونیم کار کی بوده ! که وزير اعظم ميگه تنها کسي که ميتونه اين کارو کرده باشه هان هست چون دوست نداره ما با گوگوريو پيمان ببنديم پس بهتره اون دوتا رو بکشيم و به جومونگ بگيم هان پشت اين قضيه بوده و بعد هم با گوگوريو هم پيمان بشيم

تسو و وزیر اعظم هم بعد از اين که اونا رو ميکشن ميرن پيش جومونگ و افرادش و ميگن هان پشت اين قضيه بوده و از اين به بعد ما ديگه با هان تجارت نميکنيم و با شما هم پيمان ميبنديم جومونگ هم ميگه کار درست رو کردي ما تازه براي شما غذا و دارو هم ميفرستيم و شيوه نيم سوز کردن اهن رو به شما اموزش ميديم و بعد هم جومونگ و افرادش بويو رو به مقصد گوگوريو ترک ميکنن 
يوري همين طور که داره در قصر قدمن ميزنه ماورينگ رو ميبينه و ميورينگ هم جلوشو ميگيره و ميگه اسمت چيه يوري هم جواب ميده سانگ چان و بعد هم ميره
يوري شب که ميشه يواشکي به قصر بانو يوها ميره و از زير ستون اونجا اون شمشير شکسته رو پيدا ميکنه

و ميبره پيش مادرش اون هم ميگه حالاکه اينو پيدا کردي بايد حقيقت رو بهت بگم پدر تو پادشاه کشور گوگوريو است !!؟!؟؟! اين شمشي رو هم بردار و برو گوگکوريو پيش پدرت جومونگ
يوري هم تا اينا رو ميشنوه از تعجب شاخ درمياره و بعد هم عصبي ميشه و ميگه اگه پدر من پادشاه جومونگه پس چرا ما اين همه سال تو فقر زندگي کرديم چرا تو اينقدر حقارت و بدبختي رو تحمل کردي اون چرا ما رو ترک کرده
!! من نميتونم باور کنم اون پدر منه و بعد هم پا ميشه و ميره بيرون 
ماهوانگ و افرادش هم ميريزن تو اتاق يونگ پو و ماهوانگ ميگه بويو با گوگوريو پيما بست همش هم تخسير تو خنگه حالا بهت ميگم و بعد هم اونو دستگير ميکنه و ميره

امپراطور هم در راهش ميگه به سمت کوهستان چان مو و ميره اونجا و وايميسه روي يه صخره و شروع ميکنه با روح هموسو حرف زدن و ميگه : هموسو برادرماينجا يي رو که جلوي چشماي منه ميبيني همون جايي هست که منو تو سالين درازميخواستيم اونواز هان پس بگيريم .و کشور اجداد قبلي مون رو درست کنيم جومونگ الان اين کارو کرده و من ازت معذرت ميخوام که در اين راه به جاي کمک به جومونگ اونو ميخواستم متوفق کنم .
و بعد هم به ياد يوها و لحظه اي که اونو کشت ميافته و به حال هردوشون حسابي گريه ميکنه
ماورينگ نارو رو احضار ميکنه و ميگه فردي به نام سانگ چان ميشناسي که نارو جواب ميدي اون جزو گارد سلطنتي که ماورينگ ميگه صورت اون پر از نوره اون در اينده به تسو صدمه ي بزرگي ميزنه
نارو هم تا اينا رو ميشنوه ميره دنبال يوري ولي اونو پيدا نيميکنه و دستور ميده برن خونشون رو بگردن و پيداش کنن
يوري هم که ديگه الان تقريبا واقعیت اين که جومونگ پدرش هست رو قبول کرده از مادرش خداحافظش ميکنه و ميره به سمت گوگوريو

يوري و دوستاش ميان دم دروازه گوگوريو و يوري ميگه من اومدم پادشاه جومونگ رو ببينم که سربازا ميگن اخه تو کي هستي که بخواي جومونگ ببيني که موپالمو مياد و ميگه اين کيه اونام ميگن ميخواد جومونگ رو ببينه . يوري هم براي اينکه بزارن بره تو شمشير شکسته رو نشون موپالمو ميده
و موپالمو هعم اونا مياره پيش جومونگ و ميگه يه پسر اينو گفت بدم به شما
جومونگ هم تا شمشير رو ميبينه کلي تعجب ميکنه و هول ميشه و ميگه اون پسر رو بيار پيش من 
هيوپ بو هم ميرهتا يوري رو بياره پيش جومونگ . جومونگ هم که داره از استرس مترکه اون لنگه کفش رو هم مياره ميزاره رو ميز و همش به اين فکر ميکنه که واقعا يوري رو تونسته پيدا کنه يا نه

که يوري مياد تو و جومونگ ازش ميپرسه خب اسمت چيه که اونم جواب ميده اسم من يوري هست جومونگ و هيوپ بو هم با شنيدن اين حرف دارن شاخ درميارن که جومونگ ادامه ميده و ميگه اسم مادرت چيه که يوري جواب ميده اسم مادرم هم سويا هست
و اينجاست که جومونگ مطمئن ميشه اين همون پسر خودشه و از جاش در حالي اشک تو چشماشه بلند ميشه و يوري ازش سوال ميکنه تو پدر من هستي ؟ جومونگ هم جواب ميده اره پدر تو منم که يوري ميگه پس چرا اين همه سال به فکر ما نبودي چرا گذاشتي من و مادرم سختي بکشيم و من دئر فقر و گرسنگي بزرگ بشم و جومونگ هم همينطور داره اشک ميريزه و به يوري نگاه ميکنه که ...

نظر يادتون نره
نظر...نظر...نظر...نظر...نظر...نظر بدين

يوري و دوستاش هم وقتي اين صحنه رو ميبينن ميرن پيش مادرشون و ميگن ما تا حالا پيش يه قاچاق چي کار ميکرديم و ازتون معذرت ميخوايم که بهتون نگفتيم ولي الان اون رو دستگير کردن و ما هم چاره اي نداريم جز اينکه از اينجا فرار کنيم

رييس قاچاق چي ها رو افراد جومونگ به سختي مجازات ميکنن تا ازش حرف بکشن
ه دستور جومونگ اويي و افرادش به همون دهکده اي که سويا رو اويي دراونجا ديده ميرن و همه ي خونه هاي اونجا رو ميگردن ولي پيداشون نميکنن و ميفهمن که اونا اينجا رو ترک کردن

اويي پيش جومونگ برميگرده و ميگه من ا شاه اوکجه هم صحبت کردم اون هم گفت براي من افتخاره که با گوگوريو متحد بشم و بعد هم به جومونگ کيگه راستي من دنبال سويا ويوري هم گشتم ولي نتونستم اونا رو پيدا کنم که جومونگ هم جواب ميده اشکالي نداه تو سعي خودت رو کردي

و وقتي هم اويي ميره بيرون جومونگ لنگه کفش يوري رو برميداره و شروع به گريه کردن ميکنه

ماجين مياد پيش يونگ پو و ميگه نقشه مون خراب شد چون نه تنها گوگوريو به بويو حمله نکرد تازه رييس قاچاق چي ها رو هم دستگير کردن اونم زير شکنجه اعتراف کرده که اون سربازايي که بهش حمله کردن سربازاي اوکجه بودن که يونگ پو هم اعصابش خرد ميشه و بعد ميپرسه ما و که لو نداده که ماجين ميگه فکر نکنم چون حتي اون هم درست ما رو نميشناسه

ماهوانگ و يونگ پو هم راه ميافتن ميرن بويو و به تسو ميگن که گوگوريو روز به روز داره کشور گشايي ميکنه و اگه همينطوري پيش بره نه تنها هان رو ميگيره تهديدي هم براي بويو شماست چرا نبايد دوباره هان و بويو با هم متحد بشن و گوگوريو رو از بين ببرن که تسو جواب ميده جومونگ هيچ وقت به بويو حمله نميکنه چون مردم اينجا رو دوست داره و ان هم که گوگوريو داره پيشرفت ميکنه مشک ما نيست مشکل شماست حالا هم از اينجا بريد بيرون

بعد از اينکه يونگ پو و ماهوانگ بويو رو ترک ميکنن امپراطور همه رو جمع ميکنه و اعلام ميکنه که از اين لحظه به بعد تسو شاه بويو هست و براي شاه شدن اون هم يه جشن و مراشم باشکوه اماده کنيد

دايي تسو هم مياد پيش ملکه و خبر رو بهش ميده و ملکه هم به ارزئي ديرينه ي خودش دست پيدا ميکنه

و اين خبر رو به گوش جومونگ هم ميرسونن 
و اون هم همه ي وزرا رو جمع ميکنه و ميگه من تصميم گرفتم خودم به عنوان فرستاده ي گوگوريو در جشن پادشاهي تسو شرکت کنم که جاسا و سوسانو و موپالمو و خلاصه همخه مخالفت ميکنن و ميگن شايد اونا به شما وقتي به اونجا رفتيد اسيب برسوننکه جومونگ ميگه من خودم اين چيزا رو ميفهمم پس لازم نيست تو اين کار دخالت کنيد بنابراين همه ناچار اين قضيه رو ميپذيرن

يوري و مادرش و دوستاش هم که در راه رفتن به بويو هستن وسط جنگل فعلا توقف کردن که يوري ميره پيش مادرش و ميگه من نميخواستم با اين حال و روز شما چنين سفريرو بهتون تحميل کنم ولي چاره ي ديگه اي نبود و بعد هم از مادرش يکدفعه ميپرسته مامان ميشه يکم در مورد پدرم حرف بزني من دوست دارم بدونم که اون کي بوده که سويا ميگه فعلا نميتونم چيزي بهت بگم بايد صبر کني

وزرا هم دور هم جمع شدن و دارن در مورد تدارکات جشن صحبت ميکنن که وزير خارجه ميگه من براي همه ملت ها ي نزديک بويو دعوت نامه فرستادم فکر ميکنيد براي گوگوريو هم بايد دعوت نامه بفرستم که وزير اعظم ميگه وقتي اونا نميا چرا خودمون رو کوچک کنيم

محافظ سولان مياد پيشش و ميگه بانو ماورينگ و اطرافيانش ميخوان شما رو ببينن که سولان ميگه با من چيکار دارن که محافظش ميگه معلومه ديگه تو داري ملکه ميشي اونا هم اومدن پاچه خواري

يوري و دوستاش دارن تو بويو ميگردن و به اين فکر ميکنن که از اين به بعد ديگه بايد دور کاراي خلاف رو خط بکن که چشمشون به يه پارچه روي ديوار ميافته که روش نوشته به خاطر جشن پادشاهي عاليجناب تسو مسابقه شمشير زني گذاشته شده که هر کي در اون برنده بشه از دست شاه يه هديه ميگيره که دوستاي يوري هم بهش ميگن اين کار خودته

فرستاده ها ي ملت هاي مختلف ه بويو مان و وزير اعظم هم از همشون استقبال ميکنه که يکي از سربازا مياد پيشش و ميگه فرستاده اي هم داره از گوگوريو به اينجا مياد

جومونگ و افرادش هم در شهر دارن به سمت قلعه بويو ميان و يوري هم که ميان جمعيت هست حسابي به جومونگ نگاه ميکنه و جومونگ هم به اون ..
( پيوند اين دو گل نو شكفته جومونگ و سوسانو بر
تمامي دوستداران اين سريال مبارك باد )
سايونگ ميره پيش يونتابال و ميگه جومونگ و ارتش دامول از يه نژاد ديگه هستن ما نبايد بزاريم کسي که ربطي به جولبون نداره پادشاه گشور گوگوريو بشه

و بعد هم ميره پيش ماري و جاسا و به دستور جومونگ تحقيق ميکن تا ببيننن بايد چه قوانيني رو براي گوگوريو وضع کنن که ماگاک وارد ميشه و سايونگ هم به ناچار مجبور ميشه بره بيرون و ماگاک ميگه تازگي ها سران قبايل خيلي دور هم جمع ميشن ولي نمیدونم ميخوان چي کار کنن که ماري ميگه برو و تحقيق کن ببين چرا اين همه با هم ملاقات ميکنن

اگه يادتون باشه سولان به يکي از پزشک ها گفته بود که سم قاطي غذاي امپراطورکن و به اون بده اون دکتر داروي امپراطور رو مياره و محافظ امپراطور هم يه قاشق مسي داخل اون ميکنه تا اگه سم داخلش باشه مشخص بشه ولي چيزي پيدا نميشه و امپراطور اون دارو رو ميخوره..
و بعد هم ميره پيش پزشک سلطنتي و ميگه سمي هم وجود داره که قاشق مسي نشه اون رو فهميد پزشک هم جواب ميده فقط يه سم هست اونم در هان فقط پيدا ميشه

ماگاک هم که براي تحقيق رفته بود متوجه ميشه که عمه سوسانو با سونگ يانگ و بقيه رييس ها به طور پنهان ملاقات داره و بعد هم مياد پشت در و ميبينه که عمه سوسانو و سايونگ دارن با بقيه در مورد پادشاهي گوگوريو صحبت ميکنن که پسر عمه سوسانو هم ميفهمه يکي گوش وايساده ودنبالش هم ميکنه ولي نميتونه اون رو بگيره

و بعد هم مياد جريان رو به همه ميگه

ماري و جاسا هم ميرن پيش جومونگ و مگن حالا که دم ساختن کشور گوگوريو شده اونا مشتاق قدرت شدن ما بايد اونا رو از بين ببريم جومونگ هم با شنيدن اين حرف ها عصباني ميشه و ميگه فرقي نميکنه که پادشاه بشه ما براي هدفمون جنگيديم و به اينجا رسيديم نه براي قدرت

سونگ جو قضيه ريختن سم در غذاي امپراطور رو به وزير اعظم ميگه اونم ميره پيش تسو و ميگه تو غذاي امپراطور سم ريخته شده سمي که فقط در هان وجود داره حالا فکر مکنيد کي پشت اين قضيه باشه

تسو هم پزشکي رو که از سولان دستگير ميکنه رو جوي چشماي سلان ميکشه و ميگه من ميدونم کار تو بوده اگه يه بار ديگه اين کارا رو بکني ميکشمت

سونگ يانگ و عمه سوسانو وبقيه سران قبايلهم دارن در مورد اين حرف ميزنن که تاج و تخت مال سوسانو هست و اگر جومونگ پادشاه بشه به ما هيچي نميرسه پس بايد سوسانو رو پادشاه کنيم که يکدفعه سوسانو وارد ميشه و ميگه ديگه نبينم کسي از اين حرفا بزنه

و بعد هم عمه سوسانو و سايونگ و بقيه ميان بيرون و ميگن ما بايد هر طوريکه شده سوسانو روپادشاه کنيم جومونگ لياقت پاداهي رو نداره که اويي داد ميزنه کي لياقت نداره ؟ اگه جومونگ نبود که شما هنوز تحت سلطه ي هان و بويو بوديد و به اين ترتيب يکي حزب جومونگ ميگه يخحرفي ميزنه و حزب سوسانو هم يه حرف و دعواشون ميشه و کار به جايي ميرسه که شمشيرهاشون رو ميشکشن بيرون
که جومونگ مياد و ميگه خوبه ادامه بديد و همديگه رو بکشين که اونا از جومونگ معذرت خواهي ميکنن جومونگ هم ميگه همه رو براي يه جلسه احضار کن

و توي جلسه به همه ميگه من نميخوام شاه بشم و از اين ه بعد فقط به عنوان يه خدمتکار براي گوگوريو تلاش ميکنم و بعد هم جلسه رو ترک ميکنه

ماري و جاسا ميرن پيش يونتابال و اونم بهشون ميگه شما که ميدونيد قبلا اونا چه احاسي نسبت به هم داشتن پس حالا که اونا تخت رو هي به هم واگذار ميکنن بهتره کاري کنيم که اون دوتا با هم ازدواج کنن وجومونگ شاه بشه وسوسانو ملکه - جاسا و ماري هم نظر رو قبول ميکنن

ماري ميره پشت در اتاق جومونگ و ميگه متونم بيام داخل وليجومونگ اجازه نميده براي همين با جاسا ميرن پيش موپالمو و جريان رو براش ميگن و ازش ميخوان که اون بره پيش جومونگ و اين پيشنهاد رو مطرح کنه

اين طرفهم يونتابال ميره پيش سوسانو وميگه تنها راه حل اين مشکل اينه که با جومونگ ازدواج کني شما همکه به هم علاقع داريد پس بهتره خواسته ي منو قبول کني که سوسانو هم مات و مبهوت فقط نگاه ميکنه

اون طرف موپالمو هم مياد پيش جومونگ - جومونگ براش شراب ميريزه موپالمو هم ميگه حالاکه يسويا کنارت نسيت به يه نفر احتياج داري که هميشه با تو باشه و اون کسي نميتونه باشه جر وسانو جومونگ هم جواب ميده تو هنوز شراب نخورده مس شدي داري چي ميگي ؟ که موپالموميگه فقط اين دليل وجود نداره دليل مهم ترش اينه که اگه ميخواي کشور گوگوريو رو به وجود بياري و اتحاد بين همه باشه مجبوريکه با سوسانو ازدواج کني
جومونگ هم صبح که ميشه با اسب ميتازونه لب دريا و اونجا حسابي فکراشو ميکنه و برميگرده قصر و مبيبينه که سوسانو ايستاده و داره فکر ميکنه

جومونگ ميره کنار سوسانو وعاشقانه مگه با من ازدواج ميکني؟ سوسانو هم بعد از کلي نگاه کردن به جومونگ بله رو ميگه

از قرار بد هم سويا که از هيون تو خارج شده بود وارد جو.لبون ميشه و مياد دم دروازه قصر و وقتي ميبينه مردم دارن خوشحالي ميکنن و شهر خيلي شلوغه از يکي از مردم ميپرسه چه خبره اونم جواب ميده عروسي جومونگ و سوسانو هست سويا هم اشک از چشماش جاري ميشه ولي بازم همراه با مردم وارد قصر ميشه
مراسم شروع ميشه و جومونگ و سوسانو وارد ميشن و بعد از کمي راه رفتن جلوي خدا زانو ميزنن و بعد هم با هم شراب ميخورن و
سويا هم همه ي اين صحنه ها رو ميبينه و هي به يوري نگاه ميکنه و گريه ميکنه ودراخر هم از مياد جمعت خارج ميشه و به بيرون قصر ميره 

- که جومونگ و سوسانو در مقابل همه سوگند ميخورن که تا اخرين لحظه ي عمرشون با هم باشنن و مردم هم بر دوتاشون درود ميفرستن و شادي ميکنن ...
نظربدهيد...نظربدهيد...نظربدهيد:

نظر...نظر...نظر...نظر...نظر...نظر...بدهيد

محافظ ماهوانگ هم مياد و ميگه بايد بساطمون رو جمع کنيم بريم چون ارتش جولبون الان تو هيون تو هست
سولان هم که الان در هيون تو هست پا ميزاره به فرار
جومونگ کنترل هيون تو به دست مياره و خودشو به پناهنده هاي جديد معرفي ميکنه و همه هوراااا ميکشن
ماهوانگ و چند تا ديگه از اشراف زاده ها در حال فرار کردن هستن که اويي و موگول و پناهنده ها جلوشون رو ميگيرن و دستگيرشون ميکنن
و بعد هم سولاني رو که داره با اسب فرار ميکنه رو مگيرن و اويي از اسب مياد پايي و يه سيلي محکم به تلافي زجر هايي که به سويا و يوري داده بود به سولان ميزنه و بعد اونا رو هم ميبرن پيش جومونگ
جومونگ هم دستور ميده سولان و همه ي اشراف زاده ها رو بندازن زندان


يانگ جو و تسو هم درحال مرور بر نقشه شون هستن که يکي از سربازا مياد و ميگه الان ديگه به طور کامل هيون تو دست جومونگ هست و بانو سولان همراه با بقيه اشراف زاده ها دستگير شدن يانگ جو و بقيه هم بعد از شنيدن اين حرف ها شکه ميشن

ماگاک هم خبر به دست اوردن هيون تو رو به سوسانو و بقيه افراد اردوگاه ميرسونه

سوسانو هم به پافرادش ميگه که حالا تو اين وضعيت اگه ارتش يانگ جو به ما حمله کرد که جومونگ کمکون ميکنه ولي اگه به جومونگ حمله کردن ما بايد از پشت حمايتشون کنيم

يونگ پو به بويو برميگرده و ماجين هم مياد استقبالش و ميگه شما کجا بوديد دلم واستون تنگ شده باود که يونگ پو يکدفعه يه سيلي ميزنه تو گوش ماجين و ميگه احمق بيشور تو ميدوني من به خاطر تو چه حقارت هايي کشيدم سويا و يوري رو چي کار کردي ماجين بيچاره هم ميگه من هنوز به اونجا نرسيده بودکه اونا از هيون تو رفته بودن و در حال صحبت در مورد همين چيزا هستن

که دايي يونگ پو مياد و ميگه تو در جولبون چيکار ميکردي يونگ پو هم با تعجب ميگه شما از کجا ميدونيد که دايي اش جواب ميده اوه تمام قصر اينو ميدونن

و بعد از اون هم يونگ پو ميره پيش مادرش و مادرش ميپرسه تو به جومونگ چي گفتي ؟ يونگ پو هم ميگه من رفته بودم که جومونگ رو قانع کنم با هان نجنگه و با بويو هم پيمکان بشه ملکه هم ميگه اره جون خودت حالا من که به کسي نميگم ولي تموم قصر ميدونن تو براي خيانت رفته بودي اونجا

خبر پيروزي جومونگ رو به وزير اعظم ميدن اونم به امپراطور ميگه ولي امپراطور جواب ميده کمک به هيون تو ديگه بي معني بذارين هرکاري خودشون ميتونن انجام بدن

جومونگ برميگرده به اردوگاه ارتش و به همه ميگه ما اول بايد کمين گاه هاشون رو پيدا کنيم براياين کار هم يه نامه به يانگ جو ميفرستم و ازش ميخوام که تسليم بشه

نامه جومونگ رو براي يانگ جو ميارن و اونم بعد از خوندن اون نامه کلي عصبي ميشه { نقشه جومونگ ميگيره }و بعد هم تصميم ميگيرن که به اونا حمله کنن و اونا رو طرف کمين گاه هاشون بکشن
ماري خبر به راه افتادن ارتش يانگجو رو ميده جومونگ هم به افرادش ميگه ما با اونا ميجنگيم و اونا رو هم دنبال ميکنيم اما تا اونجايي که من بگم هر کس هم بخواد از دستور سرپيچي کنه کشته ميشه
جومونگ و افرادش ميرن و مقابل ارتش هيون تو قرار ميگيرن و جنگ شروع ميشه جومونگ و افرادش بر جنگ مسلط هستن و ارتش هيون تو هم از زره هاي فولادي ارتش جومونگ کف کرده و نميدونن بايد چي کار بکنن جنگ ادامه پيدا مکنه تا اينکه 
تسو دستور عقب نشيني ميدن و جومونگ هم دستور ميده بريد دنبالشونولي يانگ جو وافرادش با سوسانو و بو و بقيه در همون جا به جنگ ادامه ميدن - اون طرف افراد يانگ جو هم در کمين گاه منتظرن تا وقتي جومونگ و افرادش اومدن اونا رو بکشن جومونگ تا نزديکاي اونجا که ميرسن به افرادش دستور ميده که وايسن و تسو هم وقتي از کمينگاه ميگذره ميگه اماده باشيد که دارن دنبالمون ميان


نيم ساعت ميگذره و از ارتش جومونگ خبري نميشه براي همين يکي رو ميفرستن برن ببينن جومونگ و ارتشش کجان اون هم وقتي برميگرده ميگه ارتش جولبون همون اول کار عقب نشيني کردن تسو هم ميگه اشکالي نداره شما هنوز اماده باشيد

اون طرف يانگ جو هم شکست ميخوره و دستور عقب نشيني ميده
جومونگ و افرادش برميگردن اردوگاه و جومونگ ميگه اين دفعه بايد بريم و افرادي رو که در کمينگاه هستن رو نابود کنيم

يانگ جو و تسو هم دلشون به اين خوشه که ارتش لياودانگ بياد کمکشون که محافظ يانگ جو مياد و ميگه ارتش لياودانگ داشتن به مت اينجا ميومدن ولي وسط راه بهشون خبر دادن که در يکي از شهر هاي هان اشوب شده براي همين برگشتن يانگ جو هم بعد از شنيدن اين حرف ها اخرين اميد هاش رو هم از دست ميده
شب ميشه و افرادي هم که در کمين گاه هستن بر خلاف دستور تسو که گفته بود اماده باش باشين اتشي روشن ميکنن و سلاح هاشون رو ميذارن کنار و ميخوابن
در همين حال جومونگ و افرادش به اونجا حمله ميکنن و همه رو ميکشن

خبر از رفتن افراد کمين گاه رو به سوسانو ميدن اون هم دستور حمله ميده
ارتش هيون تو که در حال عقب نشيني هست که از دو طرف جومونگ و سوسانو بهش حمله ميکنن يانگ جو و تسو هم وقتي ميبينن که تمام افرادشون دارن کشته ميشن سوار بر اسب ميشن و ميخوان فرار کنن ژ

که جومونگ اونا رو ميبينه و با کمان پاي اسب يانگ جو رو ميزنه و اونم از اسب پرت ميشه پايين و شروع به التماس به تسو ميکنه و ميگه بيا و منو بلند کن و با خودت ببر اما جومونگ داره از اون طرف دوان دوانمياد و تسو هم وقتي ميبينه که اگه بره کمک يانگ جو خودش هم گير ميفته ولش ميکنه و فرار ميکنه 
خلاصه يانگ جو گير ميفته و نزديکاي صبح هست که ديگه جومونگ و افرادش تمام افراد ارتش هيون تو رو ميکشن و دور يانگ جو جمع ميشن

جومونگ به يانگ جو ميگه من يه فرصت ديگه بهت ميدم به شرط اينکه ادم خوبي بشي و ديگه با هان همکاري نکني يانگ جو هم پافشاري ميکنه و ميگه نه منو بکش
جومونگ هم که دل خوشي از يانگ جو نداره اونو ميکشه و بعد هم شمشيرش رو ميبره بالا و همه فرياد شادي سر ميدن

اويي و جاسا و ماري و موگول و بقيه هم دنبال سويا و يوري و يوها ميگردن و ان جستجوشون تا شب ادامه پيدا ميکنه تا اينکه اخرش کنار رودخونه بيرو يکي از لنگه کفشهاي يوري رو پيدا ميکنن

اون طرف امپراطور تصميم گرفته يوها رو تو کوه بنيانگذار با يه مراسم باشکوه دفن کنه ملکه هم به برادرش ميگه اون چرا اين کارو کرده فقط ادم هاي مهم و پادشاه ها تو اون کوه دفن ميشن و اونجا ملکه اصلي کشور رو خاک ميکنن نه يوها رو و بعد هم تصميم ميگيره براي اعتراض کردن بره پيش امپراطور
و ميره پشت اتاق امپراطور و انقدر گره و زاري ميکنه و ميگه که چرا شما ميخواين اينکارو با من بکنين و ... و اخرش هم غش ميکنه و چند نفر ميبرنش اتاقش
ميرن بالاي سر ملکه و سولان هم به تسو ميگه يوها مادر يه خاعن نبايد اونو اونجا دفن کنن تو نميخواي کاري بکني ؟ که تسو هم جواب ميده اگه مردم بفهمن ما اونو کشتيم ناراضي و عصبي ميشن بهتره با گرفتن يه مراسم تدفين خوب براش مردم رو ساکت نگه داريم

ماري و جاسا مين پيش جومونگ و ميگن قرار شده مراسم تذفين بانو يوها طي پنج روز تو کوه بنيانگذار انجام بشه در ضمن ما اين کفش رو کنار رودخونه پيدا کرديم فکر کنم مال يوري
جومونگ هم که تا حالا بچه خودشو نديده وقتي اونا بيرون ميرن کفش رو تو دستاش ميگيره و حسابي گريه ميکنه و يوري رو صدا ميزنه
امپراطور که جسد يوها جلوشو داره مات و مبهوت به اون نگاه ميکنه و به محافظش هم ميگه سربازا رو بفرستن برن يه جايي چون ممکنه جوموگ بخواد بياد اينجا و مادرش رو ببينه سونگ جو هم به سربازا ميگه شما بريد خوشگذروني من خودم حواسم به اينجا هست

جومونگ اويي رو احضار ميکنه و ميگه ما بايد بدون اينکه کسي بفهمه به کوه بنيانگذار بريم اماده شو و باهم به طرف کوه بنيانگذار ميرن

شب مشه و حالا هم که محافظا نيستن جومونگ وارد چادر ميشه و ميبينه که امپراطور پيش جسد مادرش نشسته -
جومونگ به امپراطور ميگه من اومدم انجا تا جنازه ي مادرم رو پس بگيرم اگرم اينکارو نکنيد جولبون و بويو مجبور ميشن با هم بجنگن امپراطور هم جواب ميده اشکالي نداره ولي تو اگه يوها رو ميخواي بايد اول منو بکشي اگرم اينکارو بکني سربازا ميريزن سرت و تو رو هم ميکشن پس بهتره عاقلانه عمل کني و از مادرت خداحافظي کني و برگردي

جومونک هم که ميبينه ديگه چاره اي نداره جلوي مادرش سجده ميکنه و اونجا رو همراه با اويي ترک ميکنه و وقتي دارن جنازش رو ميسوزونن از بالاي صخره نگاهشونن ميکنه

تو جولبون هم يه مراسم مختصر براي مرگ بانو يوها ميگيرن که وسط مراسم يه پرنده مياد که به پاش يه نامه بسته ست جومونگ هم اون نامه رو ميخونه و همراه با اويي ميره به همون جايي که تو نامه نوشته بود
ميره اونجا و ميبينه که اون زن جادوگرست و ه صندوق هم کنارشه در صندوق رو که باز ميکنه دود از توي اون بلند ميشه و يه زره تو صندوق ميبينهبه جادوگره ميگه اين چيه اونم ميگه اين زره ي يکي از پادشاهان قديمي جوسون هست اون کتابي هم که کنارشه راز هاي ارتش اهنين جوسون است و بعد هم ميره
زره رو ميارن پو به همه نشون ميدن و موپالمو ميگه اين زره اهني و تيرم ازش عبور نميکنه ؟ جومونگ هم درسته و بعد کتاب رو ميده دست موپالمو موپالمو هم ميگه اين کتابو رمزي نوشتن بايد اول اونو رمز گشايي کنيم تا فهميم طرز ساختنش چطوريه

يه جلسه تو بويو گذاشته ميشه و دايي تسو ميگه امپراطور که به خاطر يه زن عقلشو از دست داده ما نميتونيم کشور رو دست يه دويوونه بديم بايد فعلا تسو رو نماينده ي موقت اون بکنيم
وزير اعظم هم به تسوم يگه نکنه دوباره عين دفعه ي قبل خراب کاري کني ؟ تسو هم ميگه نه ديگه حواسم جمعه
موپالمو هنوز که هنوزه داره روي رمز فکر ميکنه اما چيزي ازش سردرنمياره و ميگه من نميتونم اين رمز رو پيدا کنم که هيوبو ميگه فقط يه نفر تو جولبونه که ميتونه اين رمز رو پيدا کنه بعدا خودتون ميفهميد اون کيه

هيوبو مياد پيش سايونگ و براش غذا مياره و مييگه تو هنوز نتونستي رمز رو پيدا کني اونم ميگه نه و بعد هم هيوبو يه نگاه عاشقانه و دلسوزانه اي به سايونگ ميکنه و ميره بيرون

سويا دوباره اقدام به فرار کرده ولي دستگيرش ميکنن و ميارنش پيش ماهوانگ ماهوانگ هم بهش ميگه اگه يه باره ديگه بخواي فرار کي پسرتو ميکشم حالا ميتوني بري وقتي دارن ميرن يونگ پويي که فهميده دوباره تسو ميخواد قدرت رو بدست بگيره وارد ميشه اونام سرشون برميگردونن تا مبادا يونگ پو اونا رو ببينه

يونگ پو و ماهوانگ ميرن داخل و يونگ پو به ماهوانگ مگه من ميخوام قبل از تسو قدرت بويو رو بدست بگيرم به کمک شما هم براي همن احتاج دارم ماهوانگ هم جواب ميده بايد فکرامو بکنم ببينم چه جوري ميتونم کمکت کنم
سايونگ مياد پيش موپالمو و ميگه من يه راه براي رمز گشايي پيدا کردم و بعد هم بهش توضيح ميده و اشک شوق هم از چشمان موپالمو جاري ميشه
و بعد هم به سوسانو و جومونگ خبر ميده


موپالمو هم که ديگه طرز ساختش رو بلد شده شروع به کار ميکنه تا يکي از اين زره ها رو بتونه بسازه
صبح ميشه و موپالمو زره اي رو که خيلي هم سبک هم هست رو به يه ادم چوبي ميبنده تا ببينه همون طور که ايد ساخته ميشده ساخته شده يا نه
جومونگ هم خودش کمان رو برميداره و با تمام قدرت يه تير رو پرتاب ميکنه و همين که تير به زره برخورد ميکنه پرت ميشه يه طرف ديگه و به زره هيچ اسيبي نميرسه و جومونگ هم ميگه افراين به همتون حالا ديگه بايد ساخت زره هاي اهني روشروع کنيم


جومونگ همه رو براي يه سخنراني جمع ميکنه و به همه ميگه حالا که ما تونستم به زره فولادي رو هم بسازيم وقتشه که به هان حمله کنيم و اتحادمون و از قبل هم قوي تر کنيم و ...




اینم یک عکس خانوادگی از جومونگ.
خب رسيده بوديم به اونجا که جومونگ داشت با خدايان راز و نياز ميکرد و .
همينطور که جومونگ داره به خدايان ميگه من رو بگيريد و از جولبون محافطت کنيد از هوش ميره

تو قصر بويو وزير اعظم به امپراطور ميگه مردم جولبون دارن از گرسنگي و طاعون ميميرن جومونگ هم يه مراسم بهشتي برپا کرد اما نتيجه اي نداشت و بعد همه شروع ميکنن خنديدن و ميگن کار جولبون ديگه تمومه


که تسو دوباره خودشو ميندازه وسط و از امپراطور ميخواد تا به اون يه گروه بده که بره جومونگ رو بکشه که بازم امپراطور مخالفت ميکنه و ميگه تو همون دفعه قبل جومونگ رو کشتي ديگه نميخواد از اين کارا بکني و تسو هم کلي کنف ميشه


دايي تسو ميره پيش ملکه و ميگه از اون وقت که امپراطور امور رو دستش گرفته هيچکي از تسو اطاعت نميکنه تازه حرفاشم هميشه ناديده ميگيرن

تسو ماورينگ رو احضار ميکنهو با عصبانيت بهش ميگه مگه تو به من نگفتي جومونگ مرده پس چرا زنده بود؟ و بعد هم شمشير رو ميذاره بيخ گردن ماورينگ و ميخواد تاونو بکشه


که ملکه سر ميرسه و شروع ميکنه التماس کردن که ماورينگ رو نکش تسو هم اخرش ميذاره برن
نارو مياد پيش تسو ميگه امپراطور ميخوان برن از سربازاي مرز ديدن کنن براي همين خواستن تسو هم باهاشون بياد .

يونگ پو هم مياد پيش ماهوانگ و ميگه من قراره به جاي تسو با بابام برم اخه از وقتي تسو از جولبون شکست خورده امپراطور همش رو من حساب ميکنه
ماهوانگ هم ميگه همه ي سعيتو بکن خودتو تو دلش جا کني


بعد هم يونگ پو مياد و وقتي ميبينه تسو هم اماده شده که باهاشون بياد ميخوره تو حالش

همشون ميرن مرز و اونجا يه جلسه ميذارن
تو جلسه امپراطور ميگه ما بايد هرچه زودتر به جولبون حمله کنيم حالا که مردمش ناراحت و مريضن راحت تر ميشه اونجا رو گرفت و بعد هم رهبري نيروهاي متحد رو دست تسو و يونگ پو ميده و ميگه شما به روستاهاي مرزي جولبون حمله کنين


تسو و يونگ پو با نيروهاي متحد راهي جولبون ميشن و امپراطور هم در اردوگاه ميمونه و به وزير اعظم ميگه تو برو جولبون و به جومونگ بگو تسليم بشه مگر نه هرچي ديدين از چشم خودتون ديدين ؟

تو قصر بويو هم يوها و يه سويا در حال دعا کردن براي جومونگ هستن که سولان مياد و اونا رو از بالا ميبينه و به دستيارش ميگه مادر دشمنمون تو قصر بويو در حال دعا کردنه چه چيزا ؟؟
که دستيارش ميگه بعد از مرگ جومونگ اونا هم ميميرن بهشون توجه نکن


جومونگ که در مراسم بيهوش شده بود هنوز بهوش نيمده

همشون بيرون دور هم جمع ميشن که موسونگ در مياد ميگه جومونگ بيهوشه مردمم گرسنه طاعون هم داره بيشتر پخش ميشه ما ديگه هيچ شانسي نداريم که موگول هم از حرفاش عصبي ميشه و شروع ميکنن به دعوا
که موپالمو سگ و گربه رو از هم جدا ميکنه و ميگه الان که وقت دعوا نيست بايد با هم متحد بشيم و يه فکري بکنيم



تسو و افرادش به مرز جولبون حمله ميکنن بو هم اونجاست و شروع به جنگ با اونا ميکنه وسط جنگ نارو بو رو ميبينه و ميرن شروع به جنگيدن با هم ميکنن که در اخر نارو ميبازه و بو هم فرار ميکنه



جومونگ بهوش مياد و از افرادش ميپرسه سوسانو هنوز برنگشته که اونام ميگن نه
و بعد شروع ميکنن دوباره به روزه خوندن که غذا نداريم مردمي هم که طاعون گرفتن بيشتر شده و ... اينکه رييس هام ديگه به ما وفادار نيستن

جومونگ هم که اينا رو ميشنوه از جاش بلند ميشه و مياد بيرون

که بو هم سر و کله اتش پيدا ميشه و مياد پيش جومونگ و ميگه تسو و افرادش به يکي از روستاهاي مرزي حمله کردن و همه رو قتل عام کردن

فرداش جومونگ خودش ميره تو همون روستا و ميبينه که به زن و بچه هم رحم نکردن و بعد هم به افرادش ميگه اونا ميخوان ارتش رو دلسرد کنن امنيت مرز رو بيشتر کنين

جومونگ دوباره به راز و نياز با خدايان ميپردازه و ازشون ميخواد که جولبون رو از اين بدبختي ها نجات بدن

يه جلسه رييسا تشکيل ميدن و توي اون جلسه همه به خصوص سونگ يانگ حرف از اين ميزنن که ما تو محاصره ايم و روستاهاي مرزي مون رو هم گرفتن به زودي هم به جولبون حمله ميکنن
که يه باره پدر اوته مياد پيش يونتابال و ميگه وزير اعظم بويو براي ملاقات با جومونگ اومده اينجا


جومونگ و يونتابال هم ميرن پيشش

وزير اعظم به جومونگ ميگه به نفعتون تسليم بويو بشين و از اين خون و خونريزي هم جلوگيري کنين
شما ديگه اذوقه نداريد بيشتر مردمتون هم طاعون گرفتن ديگه شانسي واسه ي برد نداريد
جومونگ هم ميگه برو به امپراطور بگو من به بويو و هان تسليم نميشم حتي اگه شده بميرم


وقتي بونتابال مياد بيرون سونگ يانگ و رييسا جلوشو ميگيرن و ميگن چي شد اونم جواب ميده که اونا پيشنهاد تسليم شدن به جومونگ دادن ولي اون قبول نکرد

يه جلسه ديگه گذاشته ميشه و رييسا همشون نظرشون اينه که اونا فرصت خوبي به ما داده بودن ما بايد براي حفظ جون مردمم که شده تسليم بشيم
جومونگ هم ميگه به من اعتماد کنيد ما نبايد تسليم اونا بشيم يا ازشون بترسيم


وزير اعظم برميگرده بويو و همه چي رو ميذاره کف دست امپراطور که جومونگ گفته من تسليم نميشم و از شما نميترسم و شما کي باشيد اصلا ...

امپراطور هم تا اينا رو ميشنوه عصبي ميشه و ميگه يه پيغام به تسو و يونگ پو بديد و بگيد بازم به مرز و روستاهاي اونجا حمله کنن

شب با اين که امنيت مرزها رو جومونگ بيشتر کرده بود ولي بازم تسو و يونگ پو و افرادشون به يکي ديگر از روستاهاي مرزي جولبون حمله ميکنن و همه روبه شکلهاي خيلي وحشتناکي قتل عام ميکنن

صبح هم وقتي موگول و افرادش براي بازديد کردن از مرز داشتن ميرفتن يکي از نگهبان هاي همون روستا مياد و بهشون ميگه که تسو و افرادش به روستاي گوانا هم حمله کردن و همه رو قتل عام کردن

و خودشون ميرن اونجا و دوباره يه صحنه بدتر از صحنه ي ديروز جلوي چشمشون ظاهر ميشه


يه جلسه ديگه تشکيل ميدن و تو اون جلسه گزارش اينکه به روستاي مرزي گوانا هم حمله شده رو به جومونگ ميدن
ماري و اويي و هيوبو ميان پيش جومونگ و ميگن به ما اجازه بده تا بريم و تسو رو بکشيم و سرشو برات بياريم
جومونگ هم ميگه من نميتونم به شما اجازه بدم که خودتونو به کشتن بديد
و بعد هم ميگه همگي با هم به طرف مرز ميريم


همينطور که جومونگ و افرادش در حال رفتن به طرف مرز هستن يه مشت سرباز رو ميبينن که دارن دنبال يه عده ميدون

جومونگ و بقيه هم ميرن دنبالشون و به سربازا حمله ميکنن و وقتي همه رو ميکشن ميبينن اونايي که داشتن فرار ميکردن سايونگ و چند نفر ديگه بودن

جومونگ هم که شکه شده ميگه سوسانو خوبه
اونم ميگه اره و الان هم نزديکاي جولبون اقامت کردن و دنبال يه راهن که به جولبون بيان و به من گفتن که بيام اين خبر رو به شما بدم

و بعد هم تصمیم میگیرن که برن و راه رو برای اومدن سوسانو باز کنن
جومونگ و سربازاش هم به يکي از راههايي رو که محاصرشون کرده بودن حمله ميکنن و راه رو برای اومدن سوسانو باز ميکنن و بعد هم هوراااا ميکشن


صبح سوسانو و کاروانش هم ميان و وارد خاک جولبون ميشن و جومونگ و افرادش هم از اونا استقبال ميکنن

سوسانو هم ميگه ما نه تنها مواد غذايي اورديم به راه هم براي درمان طاعون پيدا کرديم و بعد هم همه هوراااااااااا ميکشن جومونگ هم اين وسط از همه خوشحال تره


و بعد هم مواد غذايي رو بين همه ي مردم وزيع ميکنن تازه بيشتر از اون چه چيزي که حقشونه
و داروهايي رو هم که براي درمان بيماري و طاعون مردم بود رو بينشون تقسيم ميکنن

امپراطور و يانگ جونگ و تسو هم در حال نقشه کشيدن براي حمله به جولبون هستن که تصميم ميگرن اول به گيهرو حمله کنن تا بقيه قبايل هم تسليم بشن

که يکدفعه وزيراعظم مياد تو و ميگه تو جولبون دارن بين مردم غذا و تجهيزات پزشکي رو توزيع ميکنن
امپراطور هم که خيلي عصبي ميگه اونا که تو محاصره بودن چي جوري اين چيزا رو به دست اوردن تحقيق کنيد ببينيد کدوم کشوري بهشون کمک کرده؟

شب امپراطور خواب ميبينه که تو قصر چند تا سرباز دنبالشن و اونم داره فرار ميکنه که يکدفعه جومونگ جلوي راهشو ميگيره و شمشيرش رو ميبره بالا که اونو بکشه که امپراطور از خواب بلند ميشه



فردا صبح امپراطور تسو رو احضار ميکنه و ميگه فهميديد که بهشون کمک کرده
تسو هم ميگه اونا از طريق قاچاق با جنوب غذا و تجهيزات پزشکي اوردن

چند تا از وزيرا ميگم حالا که اونا از جنوب غذا ميارن محاصره بي فايده است بويو به خاطر هزينه هايي که براي محاصره جولبون انجام ميده وضع بدي داره

يانگ جونگ هم ميگه با اين اوضاع بايد هرچه زودتر بهشون حمله کنيم

که امپراطور ميگه تو اين وضع مالي بويو نميشه بهشون حمله کرد
يانگ جونگ هم ميگه حالا که حمله نميکنين ارتش ها برميگرده


وقتي مياد بيرون تسو نصيحتش ميکنه و ميگه تو حالا به امپراطور هان نگو که بگه ارتش رو برگردونيد من پدرمو راضي ميکنم
که يکدفعه ماهوانگ مياد و ميگه من قبلا به امپراطور ها گفتم اونم گفته ارتش رو برگردونيد

تو جولبون هم مردم مخوشحالند و بينشون هم تجهيزات پزشکي و غذا توزيع ميشه سونگ يانگ هم با ديدن اين صحنه دلش شاد ميشه که دستارش مياد و ميگه جومونگ و سوسانو اومدن


سوسانو و جومونگ وارد قصر جولبون ميشن و رييسا هم اونجا از جومونگ به خاطر اينکه به عقلش شک کردن معذرت خواهي ميکنن 

جومونگ هم براشون در مورد اين حرف ميزنه که خدايان مراقب جولبون و مردمش هستن و ايندفعه ديگه اتحاد ما هيچ وقت از بين نميره و از همکاري همتون براي پشت سر گذاشتن اين بحران ممنونم و .....
.jpg)
اين دو تا عكس رو فقط واسه سلنا خانوم گذاشتم اميدوارم خوشتون بياد .
همسر واقعي سونگ ايل گوك ( جومونگ )خلاصه قسمت ۶۵ افسانه جومونگ : برای مشاهده عکس های سوسانو به پست قبلی بروید .
خوب سوسانو با دزدان دریایی اماده میشن برای برگشتن به جولبون
حالا اگه یادتون باشه تسو قرار شد قبل از حمله به جولبون با سونگ یانگ حرف بزنه برای همین میره پیش سونگ یانگ
جومونگ برمیگرده جولبون و میاد پیش یونتابال جومونگ بهش میگه که سوسانو با دزدان دریایی رفتن به طرف جولبون یونتابال هم بهش میگه هر چی سریعتر باید یه فکری بکنیم چون ممکن روسای قبایل دست به شورش بزنن
اون بیرون عمه سوسانو با مشاورش دارن در مورد سونگ یانگ حرف میزنن و میگن تسو مخفیانه با سونگ یانگ ملاقات کرده این سونگ یانگ حتما میخواد بازم خیانت کنه و میگن باید سونگ یانگ رو بکشیم که
یکدفعه جومونگ میاد و میگه تخسیر سونگ یانگ نیست تخسیر منه که یه فکری به حال این موضوع نکردمکه ماری و بقیه میگن بیشتر این اشوبا به خاطر اینه که مردم و ارتش دامول فکر میکنن شما مردید بهتره خودتونو به مردم نشون بدید
تسو و وزیراش هم باهم در مورد جنگ صحبت میکنن که باید از راه رودخانه بیرو به جولبون حمله کنیم بو هم که نقشه ی اونا رو میفهمه میاد بیرون و یه لبخندی میزنه
یه سویا میاد پیش یوها و بهش میگه سولان یوری رو برده تو اتاق خودش
سولان هم یوری رو نوازش میکنه و میگه از این به بعد منو مادر خودت بدون من هم تو رو پسر خودم میدونمو بعد هم یوری رو میفرسته بیرون
وقتی خدمتکار سولان داره بوری میبره وسط راه یه سویا یوری رو بغل میکنه و گریه میکنه { انگار حالا یکسال ندیدتش }
یه سویا میره پیش یوها و میگه سولان میخواد که اونو بچه خودش کنه
یوها هم میگه نباید دیگه بذاریم سولان یوری رو پیش خودش ببره
بو میاد پیششون و میگه تسو به زودی به جولبون حمله میکنه و اگر موفق بشه جولبون رو شکست بده شما رو هم میکشه من یه راهی برای فرارتون پیدا میکنم اماده شوی
یونگ پو میاد پیش پدرش و میگه یه نفرو اوردم که خیلی میتونه به بویو کمک کنه و بعد دستور میده بیان داخل
هوانگ میاد داخل و میگه من بر این جنگ نظارت میکنم اخه هر چی باشه نیروهای ما هم در این جنگ شرکت میکنن؟
امپراطور هم عصبانی میشه و میگه شما فکر کردید من برای جنگ با جولبون به این چارتا سرباز شما احتیاج دارم چطور جرات میکنی جلوی من این حرفا رو بزنی
یونگ پو و هوانگ هم دست از پا دراز تر میان بیرون
یونگ پو بهش میگه معذرت میخوام هوانگ هم جواب میده که اون واقعا جسارت داره و یک پادشاه نمونه است منم دیگه تو این جنگ دخالت نمیکنم
شب مخفیانه جومونگ و افرادش میرن خوابگاه سونگ یانگ
سونگ یانگ به جومونگ میگه که تسو به زودی به اینجا حمله میکنه جومونگ هم میگه من میدونم بگو تو ملاقاتت تسو بهت چی گفت
سونگ یانگ هم میگهقرار شد وقتی تسو حمله کنه همه قبیله ها جز گیه رو عقب نشینی بکنن
جومونگ هم میگه اشکالی نداره فقط وانمود کن که طرف تسو هستی بقیش با من
تسو و وزراش با هم در مورد اینکه چند تا سرباز برای حمله داریم و چه قبیله های با ما متحد شدن حرف میزنن و تسو هم میگه حالا که اونا غذایی براشون نمونده میخوان از غذاهای ما دزدی کنن پس به سختی از اذوغه های غذا محافظت کنید
تسو و افرادش اماده میشن برن جنگ که وسط راه یونگ پو جلوی تسو رو میگره و ازش میخواد که اونم تو جنگ شرکت کنه ولی تسو بهش میگه تو برو پیش همون هوانگ چرا میخوای زندگیتو به خطر بندازی
جومونگ با افرادش یه جلسه تشکیل میدن همه ی افرادش فقط از این حرف میزنن که تعداد اونا خیلی بیشتر ه و قبله های دیگه هم کمکشون میکنن و ما شانسی برای برد در این جنگ نداریم
بو میره پیش یوها و یه سویا و بهشون میگه حالا که بیشتر سربازای قصر رفتن بهترین موقعیت برای فراره اماده شید تا بریم
اما یوها میگه تو برو و استراتژی جنگ بویو رو به جومونگ بده ما خودمون تنهایی فرار میکنیم
تسو بو رو احضار میکنه و میگه تو خودت یه گروه جداگانه بردار و برو از مرز جولبون بگذر و دشمن زیر نظر بگیر و قتی ما به دره لکبو رسیدیم بهمون ملحق بشو
بو هم یه تعداد از افراد رو برماداره و حرکت میکنن یه طرف جولبون
جومونگ و افرادش با هم یه جلسه میزارن و جومونگ میگه احتمالا ارتش بویو و هان در رودخانه بیرو به هم ملحق میشن
موگول هم میگه بهتره قبل از اینکه با هم متحد بشن به هر کدذومشون جئاگانه حمله کنیم
جومونگ هم میگه ما باید در راه به اونا حمله کنیم
بو و تا نزدیکای جولبون که میره از اسب میاد پایین و افرادش رو میکشه و خودش میره به طرف جولبون
بو میاد پیش جومونگ و میگه که تسو و افرادش نقششون عوض شده و قراره که قبل از گروه اصلی با یک گروه از افراد ماهرشون از دره اکبو حمله کنن
میرن داخل و جومونگ از بو تعداد افراد گروه ماهرشون رو میپرسه اونم جواب میده 200 نفرن
جومونگ هم که خیلی زرنگه میگه تو وقتی در دره ی اکبو تسو رو ملاقات کردی بهش بگو که ما در دره ی اکبو کمین کردیم تا مجبور بش از رودخانه بیرو حمله کنن
هیوپ هم میاد پیش موپالمو و میگه اون زره اهنی که ساختی رو بده من هر چی هم موپالمو میگه اون خیلی سنگینه هیوپ میگه تو کاریت نباشه بدش به من
هیوپ زره رو میپوشه و میاد پیش جومونگ و بقیهو جومونگ هم بهش میگه تو این زره راحتی و بعد شروع میکنن به خندیدن
جومونگ و افرادش میان توی صحرا و وقتی یاران ارتش دامول جومونگ رو زنده میبینن شروع میکنن به هوراااا کشیدن|جومونگ بهشون میگه همه فکر میکردن من مردم ولی این نقشه من برای فریب دشمن بود پس حالا که من زندم با تمام نیرو باید در مقابل بویو و هان بجنگیم
تسو و کاهن ها هم قبل از جنگ به عبادت خدایان میپردازن و بعد هم تسو میاد و از مادرش خداحافظش میکنه و میگه من حتما پیروز میشم
تسو و افرادش نزدیکیهای دره اکبو منتظر بو میمونن
وقتی بو میاد نارو بهش میگه افرادت گو بو هم میگه بهخاطر حمله دشمن گمشون کردم و بعد به تسو میگه که جومونگ و افرادش در دره اکبو کمین کردن و من فکر میکنم بهتره از طریق رودخانه ی بیرو بهشون حمله کنیم
تسو هم میگه اماده شیود تا برویم
شب میشه و جومونگ و افرادش در کنار رودخانه بیرو کمین میکنن و جومونگ هم میگه برای این که ما رو نبینن قبل از حمله بمب های دودزا رو بندازین
همه افراد تیرهاشون رو اتیشی میکنن و به محض این که تسو و افرادش میان تیرها رو پرتاب میکنن بمب های دودزا رو هم میندازن وسط لشکر تسو
جومونگ و افرادش بیشتر لشکر تسو رو از راه دور با کمان میکشن و بعد با شمیر وارد جنگ میشن
وسط جنگ تسو بو رو میبینه که داره افراد بویو رو میکشه و بعد میره تا بو رو بکشه که جومونگ میاد جلوی راهش و شروع به جنگ با تسو میکنه
جومونگ تسو رو زخمی میکنه و بعد هم تسو و نارو فرار میکنن
تسو و چند تا از افرادش سر از پا دراز تر برمیگردن بویو تسو هم بهشون میگه من شکست خوردم
یانگ جونگ هم که دیگه الان موقعیتش رو هواست میگه با این که جومونگ مرده بود نتونستید جولبون رو شکست بدید؟
که تسو بهشون میگه جومونگ زنده بود
و بعد از پدرش میخواد تا دوباره بعش فرصت حمله رو بده اما دیگه قبول نمیکنن
سولان که دست از سر یوری برنمیداره اونو میاه پیش ملکه و میگه من تصمیم گرفتم حالا که بچه دار نمیشم اونو بچه خودم بکنم ملکه هم میگه این پسر شوم چون هر وقت بهش نگاه میکنم جوموگ رو میبینم
به حرفاشون ادامه میدن تا این که یه سویا میاد و یوری رو بغل میکنه که ببره بیرون که یکدفعه خدمتکار ملکه میاد و میگه تسو شکست خورده و برگشته در ضمن جومونگ هم زنده بوده
تسو میاد پیش یانگ جونگ و امپراطور و ازشون میخواد که یه بار دیگه اجازه بدن تا با نیروهای اصلی حمله کنه به جولبون که امپراطور میگه حالا که جومونگ زنده است باید وایسیم تا جولبون به خاطر تحریم خودش ضعیف و ضعیف تر بشه و از بین بره یانگ جونگ هم میگه منم موافقم
تسو هم کلی عصبانی میشه و میاد بیرون و به نارو میگه برو خونواده ی بو رو بیار میخوام هموشونو بکشم که نارو بهش میگه من قبلا دنبالشون گشتم ولی اونا فرار کردن
و بعد هم میگه من گزارش این که یک ماه قبل یه عده ناشناس از مرز محاصره جولبون فرار کردن رو به شما ندادم فکر کنم اون کسی این کارو کرده جومونگ بوده
تسو هم حسابی امپرش میره بالا و میگه بفهمید جومونگ بعد از خارج شدن از جولبون کجا ها رفته
تو این حال و هوای تسو که دیگه هیچی حالیش نمیشه یونگ هم میاد پیشش و میگه که تو باید تحقیق میکردی و میفهمیدی که جومونگ زنده است یا نه تو با این جنگ بویو رو بدبخت کردی
تسو هم میگه نکنه میخوای بکشمت و لی یونگ پو به حرفاش ادامه میده تا اخرش یک چک حسابی از تسو میخوره
جومونگ به جولبون برمیگرده و با تشویق مردم روبه رو میشه
و بعد میره پیش روسا وو اونا هم از این که به جومونگ شک کرده بودن معذرت خواهی میکنن
توی جلسه شون یونتابال میگه درست الان ساکتن ولی اگه تحریم ادامه داشته باشه دوباره مخالفت میکنن
و ماری هم میگه نه تنها مواد غذایی نداریمبعضی از مردم بیرو طاعون هم گرفتن
جومونگ هم تصمیم میگیره خودش یه سر به بیرو بزنه
تو بویو یکی از وزیرها گزارش اینکه جولبون تازی گیها خیلی بدبخت شده و طاعون هم داره تو اون گسترش پیدا میکنه رو میده . امپراطور هم میگه خوبه باید به این محاصره ادامه بدیم تا جولبون از بین بره
تو بیرو روز به روز مردم بیشتری میمیرن و مقدار غذا هم خیلی کم شده جومونگ هم که این وضعیت رو از نزدیک میبینه
توی جلسه همه حرف از این میزنن که بونو و سوسانو باید تا حالا برمیگشتن اگه موفق نشن چیکار کنیم؟
جومونگ هم که میاد بیرون و باد حرفای اون پیرزنه میفته که میگفت تو باید کار نیمه کاره ی هموسو رو تموم کنی و باید راهتو بشناسی و ...
که دستیار یومیول میاد و میگه خیلی از مردم به خاطر ترس از بویو و هان وبه خاطر ناامیدی میمیرن
جومونگ هم میگه بهتره برای بهتر کردن روحیه ی مردم یه مراسم بهشتی برپاکنیم
سوسانو و بونو هم در راه برگشت به جولبون هستن
مراسم رو توی یه هوای برفی و خیلی سرد برگزار میکنن
جومونگ در ذهن خودش با خدایان شروع به حرف زدن میکنه و میگه من حاضرم برای به وجود امدن گوگوریو تکه تکه بشم خدایان بهشت و زمین از شما میخوام مراقب مردم جولبون باشید و ...
خلاصه قسمت ۶۲افسانه جومونگ:
یه مدتی از رفتن جومونگ که میگذره ،موگول به اویی و ماری میگه نمیخواین برین دنبال جومونگ؟ اونا هم از

سوسانو میخوان جلسه بذاره تا یه تصمیمی بگیرن،سوسانو میگه که به دستور خودجومونگ مجبورن صبر کنن،
سوسانو به سایونگ میگه که چقدر از نیومدن جومونگ نگرانه



هنوز پای جومونگ به جولبون نرسیده ،خلع سلاحش میکنن و هر چی سربازه می ریزه دورش ،
جومونگ شروع میکنه به بروز حرکات خارق العاده و یه چندتایی رو میزنه
که یه دفعه سرو کله سونگ یانگ پیدا میشه و میگه که ادم انقدر بی کله میشه؟




تو نگفتی من بکشمت؟ جومونگ میگه من رو قولم وایسادم و اومدم ،فکر نمیکردم تو انقدر نامرد باشی

بعد از یه کم متلک بار هم کردن ،نوبت پذیرایی از جومونگ میرسه ،اونم چه پذیرایی


جومونگ هم هر دوتاشو سر میکشه و میگه ما خودمون همه رو رنگ میکنیم،تو دیگه میخوای
ما رو سیاه کنی؟
این دوتاش سالم سالم بود،میخواستی منو امتحان کنی

بعد از یه مدت سرو کله زدن و مخ زدن ،قرار میشه سونگ یانگ تصمیم بگیره که میخوااد
با جومونگ متحد بشه یا نه
جومونگ خرم و خندون راه میفته سمت اردوگاهشو همه از دیدن قد رشیدش خوشحال میشن

سونگ یانگ کله ش رو کار میندازه و هر چی فکراشو زیرو رو میکنه می بینه به ضررشه که بخواد جنگ کنه،خصوصا یادشه که حاکم هیون تو با چه خفتی بیر ونش انداخته

برای همین تصمیم میگیره صلح کنه و متحد بشه

سایونگ خبر اتحادشونو به یون تابال میده و همه با دمشون گردو میشکنن


وقتی خبر این اتحاد به بویو میرسه ،شاه غش میکنه و دلش ضعف میره،میبرنش استراحت کنه ،



افسر سونگ میره دنبال یوهوا ببردش پیش شاه و بهش میگه بالاغیرتا شاه حالش بده
یه چیزی نگو بدتر بشه

شاه به یوهوا میگه که بالاخره پسرت دسته گل اب داده و جولبون رو متحد کرده
و همین روزا هم به ما حمله میکنه ،حالابشین و نگاه کن

یوهوا هم زود این خبر رو میذاره کف دست عروسش و میگه همین روزاست که جومونگ بیاد نجاتمون بده

برادر ملکه که فضولی تو خونشه ،خبر مریضی شاه و اتحاد جولبون رو به
ملکه میده و میگه چه فرصت خوبیه که تا شاه مریضه ،تسو دوباره بشه همه کاره مملکت


اوضاع به شدت بیخ پیدا میکنه و ملکه دست به دامان کاهن میشه تا هر چه زودتر یه فکری بکنه و با

نقشه های مسخره اش یه گند دیگه بالا بیاره،کاهن هم پیشنهاد میکنه با هان همدست بشن تا بتونن سر جومونگ رو زیر اب کنن،ملکه میگه این شاه رو تکه تکه هم بکنی با هان دست به یکی نمیشه،نا سلامتی این و هه مو سو یه زمانی دشمن خونین هان بودن

همینطور که ملکه در حال نقشه کشدینه محافظ سولان رو می فرسته دنبالش تا بگیره بیاردش

سولان حضور علیا حضرت همایونی شرفیاب میشه و می بینیه ملکه یه مشت کیسه دارو گذاشته و میگه ما دیگه بیشتر از این نمیتونیم صبر کنیم زودتر این دارو ها رو بخور بلکه بتونی معجزه کنی(نمیدونم چی شد که از فکر زن دادن تسو اومد بیرون)


سولان به شدت ناراحت میشه و میگه یه تلافی بکنم همتون انگشت به دهن بمونین
یه راست میره سراغ تسو و بهش میگه بجای اینکه انقدر حرص بخوری بیا بریم پیش بابای من ،تا یه راهی جلو پامون بذاره

به مناسبت اتحاد جولبون و دامول،مراسمی به پا میکنن و همه جا رو کاغذ کشی و روبان کشی و گل منگولی میکنن تا مراسم جشن برگزای بشه


کاهن ،با خون جومونگ و سونگ یانگ نماد گوگوربو رو ،روی یه پرچم میکشه و جومانگ هم یه سخنرانی پر از بلاغت و فصاحت میکنه و همون روضه های همیشگیو دوباره تکرار میکنه

ملت هم که جشن ندیده کلی هورا و هوار میکشن که انگار چه اتفاقی افتاده
تسو به فکر نقشه های ننگین میفته و برای رسیدن به این نقشه ها یه کم به سرو وضع ننه و خواهر بو میرسه

بوی بدبخت نمک گیر میشه و مجبور میشه به حرفای تسو گوش بده

تسو بهش میگه باید به شکل یه بازرگان وارد گیه رو بشی و جومونگ رو بکشی و من از خانواده ات محافظت میکنم،البته اینجا تسو داره از افعال معکوس استفاده میکنه


وقتی اونا نقشه قتل جومونگو میکشن،موپالمو زره اهنی که به تازگی ساخته و هیچ تیری درش نفوذ نمیکنه رو به جومونگ نشون میده،ماری یه تیر به سمتش میزنه و وقتی می بینن که سلاحی بهش کارگر نیس همه به به و چه جه راه میندازن

اما جومونگ به زره دست میزنه و میگه این خیلی سنگینه ،ما ارتشی هستیم که یواشکی حمله میکنیم اگه قرار باشه با اینا بریم جنگ دو روز قبل از رسیدنمون همه با خبر میشن

بعد از مراسم جشن ،یون تابال دست جومونگو میگیره میبره تا سوپرایزش کنه
و این سوپرایز چیزی نیس جز این که قصری رو که واسه گیه رو جدید ساختن بهش نشون بدن

همه جای قصر رو سرک میکشن و جومونگ خوشحالیشو نشون میده
هنوز پاشونو از در این قصر نذاشتن بیرون ،اختلافا و خاله زنک بازیا شروع میشه


مشاورای جومونگ دو دسته میشن و هر کسی یه چیزی میگه
یه عده میگن باید جومونگ امپراطور باشه و نباید اجازه بدین سوسانو رهبر باشه

دسته دیگه که شامل اویی و ماری میشه میگن سوسانو به جومونگ خیانت نمیکنه
جومونگ که میبینه اینا الان همدیگه رو تیکه پاره میکنن میگه من خودم زبون دارم سه متر ،کسی واسم تعیین تکلیف نکنه


جومونگ و سوسانو خلوت میکنن و جومونگ نقشه جوسونگ رو بهش نشون میده و میگه که میخواد این زمینها رو پس بگیره
سوسانو هم قبول میکنه به جومونگ کمک کنه به هدفهاش برسه

حاکم هیون تو که بو کشیده ،پا میشه میاد بویو و تسو و دخترش ازش استقبال میکنن
نمیدونم این چرا پیر نمیشه

تسو پدر زنشو می بره پیش باباش تا اگه قرار باشه همدیگه رو بزنن پادرمیونی کنه
حاکم هیون تو یه راست میره سر اصل مطلب و میگه باید با همدیگه ریشه جومونگ رو از ته بکنیم

از اون ور بو که واسه خون و خونریزی به گیه رو رفته،وارد مرز میشه و با بقیه از کنار سربازا رد میشه

همون موقع سه تفنگدار میرسن و اویی حس میکنه اینو یه جایی دیده ولی هر چی به مخ و مخچش فشار میاره ،یادش نمیاد

ملت از شدت گرسنگی رو به غش هستن،ماری میگه انقدر ادم قبول نکن از گرسنگی می میریما! جومونگ میگه که من غیرت دارم نمیتونم ملتی که میان اینجا رو برگردونم فعلا یه چند تا اعلامیه بچسبونین به دیوار که نیرو بگیریم خودم یه فکری به حال گرسنگی مردم میکنم

بعد از این اگهی ها،یه عده واسه نظامی شدن مبارزه میکنن و یه عده رو رد میکنن

بو هم بین همین داوطلبهاست که یه روز جومونگ مبارزه ا ونو با موگول می بینه


جومونگ از قدرت و مبارزه ش خوشش میاد و به اون توی ارتش پست میده
لبخند بدجنسی روی لبای بو میشینه
